قراره بازی کنم . وقتی هم که نوبت بازی میشه – مثل گل کوچیک تیغی تو بلوارمون – دیگه باکی ندارم که کی رد میشه از کوچه و کی منو میبینه و … دستامونو میذاشتیم رو هم و خیلی ساده به بچه ها میگفتم: ببینید بچه ها من که دانشجو هستم پول ندارم، رضا تو هم که سربازی، محمد تو هم محصلی پس حواستونو جمع کنید که نبازیم . آخرشم یه خنده ای و چشمکی وی زدیم و هی گل می زدیم …
حالا خیال می کنم این بازی آرزوها هم تیغیه پس باید گل بشه، حتی اگر دروازه بان خوب نباشه و من هم اضافه وزن پیدا کرده باشم …
خلاصه مطلب اینه که حمید دعوتم کرده به بازی آرزوها. منم نه نمیگم چون این روزا نوشتن سخت شده برام و حالا که یه سوژه همینجوری لطف کرده اومده نامردیه که ردش کنم. اما چی بگم که وقتی که: رویاهای آدمی را باد ترانه ای میخواند و آرزوهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد …
یه سری آرزوهای قدیمی شدن کاشکی و سبز نشدن، یه سری حسرت به دلمون شدن و بعضی هاشونم هنوز دارن ناز شصت نشون میدن بهم.
اول اینکه – اگه نگید کلیشه ای هست – آرزوی صلح و آرامش دارم ؛ از درون آدما گرفته تا خانواده ها و همسایه ها و …. کل جهان. اما در مورد صلح در ایران همیشه یک ارزوی خاص داشتم و اون اینکه کسی پیدا بشه و یک عفو عمومی و سراسری بده و صلح پایدار در میان تمام اقوام و گروه های ایرانی برقرار بشه.
3- آرزو دارم بتونم خیلی از جاهای ایران و جهان رو ببینم
4-ارزومندم در راستای ارزوی قبلی بتونم یک زبان سوم – بجز فارسی و ترکی – یاد بگیرم
5- اینکه خیلی وقت ها دوست می داشتم که می شد تو دنیای واقعی ctrl+z گرفت و بعضی چیزها رو بی درد سر اصلاح کرد
6-اینکه بتونم صبح ها ساعت نهایتا دیگه 6 از رختخواب بیام بیرون
7- آرزو دارم که روزی برسه کارهایی رو که د.ست دارم انجام بدم نه کارهایی که مجبورم انجامشون بدم
یه بازی دیگه هم دعوت شده بودم چند وقت پیش از طرف مشیانه (مرضیه) راجع به کتابهایی که نیمه کاره مونده یا نخوندم که راجع به اون هم باید بگم که فکر نمیکنم زیاد کتاب خونده باشم – سنگ بترکه از 100 تا بالاتر نمیزنه – در حالیکه توی کتابخونمون شاید بیشتر از 1500 جلد کتاب باشه .
اما قدیمی ترین کتابهایی که نیمه کاره موند سپید دندان بود و خواجه تاجدار و آخری هم 100 سال تنهایی که امیدوارم این یکی دو ماهه بخونم. البته این وسط کتاب شازده کوچولو هم بود که با وجود حجم کمش یه عمر – به اندازه ی 29 سال و 10 روز – از خواندنش غافل شده بودم و دست اخر هم نه اینکه فکر کنید خوندمش! نه. به توصیه یک دوست شاملو برام خوند و من گوش دادم. تراژدی حلاج رو هم نصف و نیمه خوندم … دیگه همین
آخر کلام اینکه بهار ، وحید ، یامور ، پریسا ، جواد ، حسن ، نوید ، مرضیه و ستاره رو دعوت میکنم به بازی آرزوها
سلام
ممنون از دعوتت
امیدوارم که به آرزوهات برسی
اما اصلا کلیشه ای نبودنا
شاد باشی
By: bahar on آوریل 12, 2008
at 10:11 ق.ظ
وای …
مرسی …
مرسی …
باور نمی کنی وقتی دیدم همه دعوت شدن و حمید تو رو دعوت کرده خواستم بگم منو دعوت کنی …
خیلی خوشحالم که نگفته دعوت شدم
به روی دیده …
چشم …
به قول خودت : شاد باشی
By: پریسا on آوریل 12, 2008
at 12:44 ب.ظ
سلام جناب ارس خان.
به وردپرس خوش اومدی.
وبلاگتون رو اولین باریه که تو وردپرس می بینم و اگر پریسا خانوم نبود شاید به این زودی هم زیارتتون نمی کردم.
بگذریم که بنده هم از طرف پریسا خانوم به این بازی که شما دعوتش کردین،دعوت شدم و بنظرم چه بازی سختیه.
امیدوارم وبلاگتون تو وردپرس افتخار آفرینی کنه.
موفق تر از همیشه باشی
By: گجمو2 on آوریل 14, 2008
at 4:25 ق.ظ
سلام ارس جان
خوبی انگار .
من هم حتی حالا عاشق بازی ام . حتی گاهی تو کوچه که رد میشم اگه ببینم بچه ها بازی می کنم گاهی باهاشون هم بازی میشم . بی خجالت .
مرسی که دعوتم رو قبول کردی
خیلی مرسی که دعوتم کردی به بازی
اما در مورد کتابها : ؟؟؟؟؟
تو شازده کوچولو رو نخوندی ؟ صد سال تنهایی رو ؟؟؟ حتمن بخون . حیفه که نیمه تموم بمونن .
چه آرزوهای خوبی ! آرزو می کنم آرزوت برآورده بشه
حتمن بازی می کنم
By: مرضیه on آوریل 14, 2008
at 7:21 ق.ظ
قربان شما كه مشعوف شدين چرا ديگه تشريف نياورديد. ما تنبليم (بخوان دغدغه) كامنت نمي ذاريم. شما چرا. با سلام. تا بعد
By: محمد رضا زماني on آوریل 18, 2008
at 8:43 ق.ظ
amoo akbar koli arezo daram ama chon keyboardam alan barchasbe farsi nadare farda az sare kar barat arezohamo minevisam nokaretam navid
By: navidesmailzadeh on آوریل 18, 2008
at 7:41 ب.ظ
1- الاكبرو مني (اكبر پاره تن من است ) پس در اتدا آرزومند آرزوهايش هستم .
2- 1 آرزو دارم كه خصوصي اما خوب آرزوم شده كه ان شاء ا… بهش برسم
3- آرزو دارم پول دار بشم.
4- آرزو دارم 1 كاري داشته باشم كه هرز نرم .
5- و آرزو دارم كه همه به آرزو هاشون برسند .
By: navidesmailzadeh on آوریل 19, 2008
at 3:41 ق.ظ